هرگزنخورد آب زميني كه بلند است
هرگزنخورد آب زميني كه بلند است
مي درخشد شبتاب،
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك،
غم اين خفته ي چند، خواب در چشم ترم مي شكند.
نگران با من استاده سحر .
صبح مي خواهد از من ، كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را بلكه خبر.
در جگر ليكن خاري ، از ره اين سفرم مي شكند.
نازك آراي تن ساق گلي، كه به جانش كشتم،
و به جان دادمش آب؛ اي دريغا به برم مي شكند.
دست ها مي سايم ؛ تا دري بگشايم؛ بر عبث مي پايم؛
كه به در كس آيد. در و ديوار به هم ريخته شان ،
بر سرم مي شكند. مي تراود مهتاب .
مي درخشد شبتاب. مانده پاي آبله از راه دراز؛
بر دم دهكده مردي تنها؛ كوله بارش بر دوش، دست او بر در مي گويد با خود : غم اين خفته ي چند، خواب در چشم ترم مي شكند
این شعر معنی زیبایی دارد البته اگر به آن معانی زیبا واقعا عمل کنیم:
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی،
اگر چیزی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند،
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی.
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز کاری بکن!
امروز مخاطره کن!
نگذار که به آرامی بمیری...
شادی را فراموش نکن!
پابلو نرودا
ساعت ۷ شب است و تلويزيون خانه ما باز هم تصاوير تكه تكه شده نشان مي دهد . دلم به درد مي آيد. ساعت ۹ شب است و تلويزيون خانه من باز هم تصاوير جنازه هايي را نشان مي دهد كه غرق به خون هستند. چشم و دل من هم پر از خون مي شود . پرده اي از اشك چشمانم را مي گيرد.
ساعت ۱۰ شب است ليواني از شير و عسل در دستانم است و باز دلم تلويزيون مي خواهد و جرعه اي مي نوشم. جرعه دوم مساوي است با تصاوير گريه و ضجه و ناله كودكان غرق به خون ..... آه.... شير و عسل به كامم زهر مي شود....... خداي من چرا ؟؟؟؟؟؟ چرا اين همه تصوير تلخ ...
نكته اي كه حيفم آمد اينجا سربسته بمونه را مي نويسم: چرا ما آدمها سنگدل شديم ؟
دو شب پيش به همراه عزيزترينم در خيابان قدم مي زديم. سر يك خيابان در گوشه اي نيمه تاريك مرد و زن تقريبا جوان با دو بچه كوچك در بغل ايستاده بودند و با نگاهي پر از تمنا به رهگذران نگاه مي كردند. ما هم از جلوي آنها رد شديم و من متوجه چيزي نشدم كه غير عادي جلوه كنه........ چند قدمي پيش رفتيم تا اينكه عزيز همراهم گفت چند لحظه اي صبر كن تا من برگردم با تعجب او را ديدم كه پيش مرد و زني كه سر خيابان ايستاده بودند و با آنها حرف زد ... بعد از جيبش پول بيرون آورد و به آنها داد..
وقتي آمد نگاهم در نگاهش گره خورد. لبخند زدم و او هم لبخند زد و بدون اينكه حرفي بزنيم به قدم زدن خود ادامه داديم.....
من از او پرسيدم : چه شد كه برگشتي ؟ و چرا به آنها كمك كردي؟ صدها نفر از جلوي آنها رد شدند و هيچ كس كمكي نمي كرد.
او : اول بي اعتنا رد شدم ولي براي يك لحظه صورت معصومانه بچه هايشان و بعد سرخي صورت زن و مرد كه از شرم سرخ شده بود آمد در نظرم . براي همين بايد برمي گشتم . لازم نبود از آنها سئوال كنم چراكه از سر و وضع مرتبشان مشخص بود كه گداي ولگرد نيستند. نياز داشتند و من هم كمك كردم
من: از كجا مطمئني ؟ شايد به دروغ گفته اند كه مسافرند و غريب و كيف پولشان را زده اند. اين كه داستان تازه اي نيست
او : شايد همينطور باشد . ولي در كار خير دو چيز را فراموش نكن : ۱- كمك بي منت پاداش ۲- كمك با نيت خير. مطمئن باش برات ثبت ميشه و ....
و باقي حرفهايش كه چه دلنشين است و تمام و كمال بر دلم مي نشيند.
و من در فكر مي روم و به روشني روزهايي فكر مي كنم كه هيچ كس محتاج نگاه آدمهاي سنگدل نشه
من به روشني روزهايي فكر مي كنم كه در آن زمان هيچ كودكي خجل بودن پدر و مادرش را نبيند
و من به دل دريايي عزيزي فكر مي كنم كه فصل زيباي زندگي من است و هميشه از خداوند بهترين آرزوها را برايش خواسته ام
و من به دوستاني فكر مي كنم كه از جنس من و من از آنها هستند و روشن نهاد تر از آنها را سراغ ندارم
و اين دعا هميشه با من خواهد بود:
خداوندا .............. اي بزرگ ......... اي بي نهايت .........همه بنده هايت را در پناه خودت بگير
غنچه با دل گرفته گفت :" زندگی لب زخنده بستن است ...
گوشه ای درون خود نشستن است !"
گل به خنده گفت :" زندگی شکفتن است ... با زبان سبز راز گفتن است !"
گفتگوی غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش می رسد !
تو چه فکر می کنی .... کدام یک درست گفته اند ... ؟!
من فکر می کنم گل به راز زندگی اشاره کرده است !
هر چه باشد او گل است ،
گل یکی دو پیرهن بیشتر ز غنچه پاره کرده است ...
به ياد قيصر امين پور